KIM V
Part 38
کیموی
ا.ت: به خاطر توصیه های بی شرمانه بعضی هاست
مامان: همینکه توصیه ها عملی شده یعنی خوب بوده
ا.ت: مامان یعنی واقعا که حس میکنم یکم دیگه به حرفات گوش
بدم پایین تنم از دست بدم
مامانمم خندید یهو دستاشو گذاشت از رو لباس رو سینه من و گفت
ا.ت: حاضرم قسم بخورم از مال من بزرگ تره
جيغ زدم ماماااااااااان
و خندید رفت کنار
تهیونگ : چیشد ا.ت؟ کمک می خواید؟
ا.ت:هیچی عزیزم نه همه چی اوکی بابام اینا همیشه همینطوری هستند عادت میکنی تهیونگ
مامان: خب حالا چی درست کنیم
ا.ت: بهتره بگی درست کنم منکه فعلا سرپا نمی تونم وایسم مامان: باسنت پاره شده دستات که سالمه
ا.ت:نه دستمام خسته است بخدا دستام گذاشتم رو دهنش گفتم: مامان تو روخدا بسه مامانم خندید و
گفت : بیا دوکبوکی و کیمچی و مرغ درست کنیم
ا.ت: اطاعت سرورم فقط دیگه ادامه نده
ا.ت
غذامونو که خوردیم رفتیم رو کاناپه های رو به روی تلویزیون نشستیم و بابا زد شبکه خبر
تهیونگ : باید به همه اعلام کنم که الان تو رابطم اعضای یک خیلی وقته منتظر لوناشون بودند
خیلی جلو بابام خجالت کشیدم سرم تو بازوی تهیونگ قایم کردم
بابام خندید و گفت: نگاه توله خرگوشمون چه خجالتی شده مینهی ( اسم مادر ا.ت)
همه زدند زیر خنده من کلا محو بودم تو افق
قرار بود تا مراسم مامانم و بابام بمونند
تهیونگ میخواست بره به کارهاش برسه اما من با این وضعیت نمی تونستم دوریش رو تحمل کنم با بغض گفتم
ا.ت: تهیونگ میشه نری یا منم ببری بدون وجود تو برام سخته درد کشیدن
تهیونگ: الهی قربونت بشم من بغض نکن زندگیم دستش دورم انداخت و گونم بوسید
کنار گوشم گفت:
توله لباسای منو بپوش تا بیام ، کار مهمی پیش اومده
همونطور که نشسته تو بغلش بودم
زیر فکش بوسیدم که صدایی اومد
برگشتم دیدم مامانم داره از ما عکس میگیره و همراه بابام با ذوق به ما نگاه می کنند
هیچی سوژه نشده بودم که شدم
ا.ت: ماماااااان پاکش کن اومدم بلند شم که کمرم گرفت
لبم از درد به دندون گرفتم به چشم غره به مامانم و بابام که با نیش باز بهم نگاه میکردند رفتم
تهیونگ: تو فقط همینجا بشین ا.ت و با دستش کمرم ماساژ داد
تهیونگ: خب نظرتون چیه بعد از ظهر بریم کنار دریا شبم اونجا بمونیم؟
ا.ت: با ذوق برگشتم گفتم عالیه دلم برا دریا تنگ شده
پدر و مادرمم موافقت کردند
تهیونگ : خب بلند شو ا.ت بریم بالا
با مظلومیت بهش نگاه کردم واقعا بدجور درد میکرد پایین تنم نمی تونستم از جام تکون بخورم
براید استایل بغلم کرد دستم انداختم دور گردنش رفتیم به سمت اتاقمون
منو گذاشت رو تخت لباسشو در آورد
تهیونگ: توله لباست در بیار این بپوش
هودیم به کمک خودش در آوردم لباس تهیونگ که از هودی خودمم بلند تر بود پوشیدم
تهیونگ: آخه چرا انقدر کوچولویی توت فرنگی بعد محکم تو بغلش چلوندم و لبام بوسید
منم از خدا خواسته همراهیش میکردم با شیطنت زبونش مکیدم که با ولع شروع کرد به خوردن زبونم
و رونم به دستش گرفت فشرد
دیدم کار داره به جای باریک میرسه الان دوباره تحریک میشم کونمو از دست میدم
با دستم هلش دادم عقب گفتم : ته بسه عزیزم دیرت میشه
با لب و لوچه آویزون یه بوسه دیگه رو لبام گذاشت و رفت لباساش
عوض کنه
من خودم رو پرت کردم رو متکا و سعی کردم بخوابم تا بعد از ظهر انرژی داشته باشم
تهیونگ
دلم میخواستم پیش تولم بمونم ولی خب خیلی کار دارم
لباسم با یک کت شلوار نوک مدادی با پیرهن مشکی عوض کردم رفتم از اتاق لباس بیرون
خدا کیوت مچاله شده زیر پیراهنم خوابیده
بغلی خودمه توله قشنگم
با چند تا از لباسام براش لونه درست کردم تا با خیال راحت بخوابه
به طور باورنکردنی احساس فوق العاده ای که داشتم رو چهره همیشه سردم، گرمای عجیبی بخشیده بود
تهیونگ
از پدر و مادر ا.ت خداحافظی کردم گفتم وسایل آماده کنند برای تفریح
رفتم قسمت اداری عمارت
جکسون پیام داده بود مشکلی پیش اومده وقتی رسیدم همه تعظیم کردند
جلو رفتم رو به جکسون گفتم: چیشده انقدر آشفته به نظر میای ؟
جکسون: امروز صبح قسمتی از محصولات ارگانیک صادراتیمون از بین رفته بود
از تو دوربینها هم نتونستیم شناسایی کنیم فردی که اینکار انجام داده
تهیونگ : چقدر خسارت خوردیم؟
جکسون : حدود ۵۰۰ میلیون دلار
میدونم از افراد من باعث اینکار نشدند هر کی بوده باید مدرکی تو صحنه جا گذاشته باشه
تهیونگ: جکسون این قضیه رو چند نفر میدونند ؟
جکسون : فقط من و مسئول نگهداری
تهیونگ: بیارش بی سر و صدا بیارش پیش من کس دیگه ای هم از این قضیه بو نبره
حواست جمع کن
جکسون چشم جناب
حدس میزنم مربوط به یک اغوان سیاه باشه
هه به خیال خودشون میتونند با اینکار به قدرت و ثروت من خسارت وارد کنند
جکسون با مسئول وارد شد
تهیونگ : بیرون وایسا جکسون
...
کیموی
ا.ت: به خاطر توصیه های بی شرمانه بعضی هاست
مامان: همینکه توصیه ها عملی شده یعنی خوب بوده
ا.ت: مامان یعنی واقعا که حس میکنم یکم دیگه به حرفات گوش
بدم پایین تنم از دست بدم
مامانمم خندید یهو دستاشو گذاشت از رو لباس رو سینه من و گفت
ا.ت: حاضرم قسم بخورم از مال من بزرگ تره
جيغ زدم ماماااااااااان
و خندید رفت کنار
تهیونگ : چیشد ا.ت؟ کمک می خواید؟
ا.ت:هیچی عزیزم نه همه چی اوکی بابام اینا همیشه همینطوری هستند عادت میکنی تهیونگ
مامان: خب حالا چی درست کنیم
ا.ت: بهتره بگی درست کنم منکه فعلا سرپا نمی تونم وایسم مامان: باسنت پاره شده دستات که سالمه
ا.ت:نه دستمام خسته است بخدا دستام گذاشتم رو دهنش گفتم: مامان تو روخدا بسه مامانم خندید و
گفت : بیا دوکبوکی و کیمچی و مرغ درست کنیم
ا.ت: اطاعت سرورم فقط دیگه ادامه نده
ا.ت
غذامونو که خوردیم رفتیم رو کاناپه های رو به روی تلویزیون نشستیم و بابا زد شبکه خبر
تهیونگ : باید به همه اعلام کنم که الان تو رابطم اعضای یک خیلی وقته منتظر لوناشون بودند
خیلی جلو بابام خجالت کشیدم سرم تو بازوی تهیونگ قایم کردم
بابام خندید و گفت: نگاه توله خرگوشمون چه خجالتی شده مینهی ( اسم مادر ا.ت)
همه زدند زیر خنده من کلا محو بودم تو افق
قرار بود تا مراسم مامانم و بابام بمونند
تهیونگ میخواست بره به کارهاش برسه اما من با این وضعیت نمی تونستم دوریش رو تحمل کنم با بغض گفتم
ا.ت: تهیونگ میشه نری یا منم ببری بدون وجود تو برام سخته درد کشیدن
تهیونگ: الهی قربونت بشم من بغض نکن زندگیم دستش دورم انداخت و گونم بوسید
کنار گوشم گفت:
توله لباسای منو بپوش تا بیام ، کار مهمی پیش اومده
همونطور که نشسته تو بغلش بودم
زیر فکش بوسیدم که صدایی اومد
برگشتم دیدم مامانم داره از ما عکس میگیره و همراه بابام با ذوق به ما نگاه می کنند
هیچی سوژه نشده بودم که شدم
ا.ت: ماماااااان پاکش کن اومدم بلند شم که کمرم گرفت
لبم از درد به دندون گرفتم به چشم غره به مامانم و بابام که با نیش باز بهم نگاه میکردند رفتم
تهیونگ: تو فقط همینجا بشین ا.ت و با دستش کمرم ماساژ داد
تهیونگ: خب نظرتون چیه بعد از ظهر بریم کنار دریا شبم اونجا بمونیم؟
ا.ت: با ذوق برگشتم گفتم عالیه دلم برا دریا تنگ شده
پدر و مادرمم موافقت کردند
تهیونگ : خب بلند شو ا.ت بریم بالا
با مظلومیت بهش نگاه کردم واقعا بدجور درد میکرد پایین تنم نمی تونستم از جام تکون بخورم
براید استایل بغلم کرد دستم انداختم دور گردنش رفتیم به سمت اتاقمون
منو گذاشت رو تخت لباسشو در آورد
تهیونگ: توله لباست در بیار این بپوش
هودیم به کمک خودش در آوردم لباس تهیونگ که از هودی خودمم بلند تر بود پوشیدم
تهیونگ: آخه چرا انقدر کوچولویی توت فرنگی بعد محکم تو بغلش چلوندم و لبام بوسید
منم از خدا خواسته همراهیش میکردم با شیطنت زبونش مکیدم که با ولع شروع کرد به خوردن زبونم
و رونم به دستش گرفت فشرد
دیدم کار داره به جای باریک میرسه الان دوباره تحریک میشم کونمو از دست میدم
با دستم هلش دادم عقب گفتم : ته بسه عزیزم دیرت میشه
با لب و لوچه آویزون یه بوسه دیگه رو لبام گذاشت و رفت لباساش
عوض کنه
من خودم رو پرت کردم رو متکا و سعی کردم بخوابم تا بعد از ظهر انرژی داشته باشم
تهیونگ
دلم میخواستم پیش تولم بمونم ولی خب خیلی کار دارم
لباسم با یک کت شلوار نوک مدادی با پیرهن مشکی عوض کردم رفتم از اتاق لباس بیرون
خدا کیوت مچاله شده زیر پیراهنم خوابیده
بغلی خودمه توله قشنگم
با چند تا از لباسام براش لونه درست کردم تا با خیال راحت بخوابه
به طور باورنکردنی احساس فوق العاده ای که داشتم رو چهره همیشه سردم، گرمای عجیبی بخشیده بود
تهیونگ
از پدر و مادر ا.ت خداحافظی کردم گفتم وسایل آماده کنند برای تفریح
رفتم قسمت اداری عمارت
جکسون پیام داده بود مشکلی پیش اومده وقتی رسیدم همه تعظیم کردند
جلو رفتم رو به جکسون گفتم: چیشده انقدر آشفته به نظر میای ؟
جکسون: امروز صبح قسمتی از محصولات ارگانیک صادراتیمون از بین رفته بود
از تو دوربینها هم نتونستیم شناسایی کنیم فردی که اینکار انجام داده
تهیونگ : چقدر خسارت خوردیم؟
جکسون : حدود ۵۰۰ میلیون دلار
میدونم از افراد من باعث اینکار نشدند هر کی بوده باید مدرکی تو صحنه جا گذاشته باشه
تهیونگ: جکسون این قضیه رو چند نفر میدونند ؟
جکسون : فقط من و مسئول نگهداری
تهیونگ: بیارش بی سر و صدا بیارش پیش من کس دیگه ای هم از این قضیه بو نبره
حواست جمع کن
جکسون چشم جناب
حدس میزنم مربوط به یک اغوان سیاه باشه
هه به خیال خودشون میتونند با اینکار به قدرت و ثروت من خسارت وارد کنند
جکسون با مسئول وارد شد
تهیونگ : بیرون وایسا جکسون
...
- ۱.۳k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط